اول
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام



خوبیــــــــــــــــــــن؟



دلم تنگیده بود واستون این هــــــــــــــــــــــوا
خب دیگه من زیاد حرف نمی زنم
نه اینکه فکز کنید نمی خوام مزاحم اوقات شریف شما بشم ها نه اصلا اینجوری نیس. حرف نمی زنم چون پررو میشید


آها راستی این دفعه کسی بخواد قهر کنه و بره که اسم نمی برم فرشاد
میزنم لهش میکنم

خب دیگه من فعلا خدافظی میکنم
البته شما نگران نشو هستم هنوز


دوم
انشاء را بخون و حال کن
(بخوووووووووووووووووووووونی هاااااااااااااااااااااااااا)
نکته ی مهم: یعنی واقعا شماها نفهمیدید که این انشا طنزه که اینقدر گیر میدید به من؟؟؟ تازه اینو من ننوشتم
یه بار دیگه که انشا رو بخونید می فهمید طنزه به سوتی هایی که توشه توجه کنید
موضوع انشاء: توافت های ایران و خارج
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها که الکي
خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که
توي خارج راهشان دادهاند" البته من هم
ميخواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم
را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج
خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي
چيزها راجب به خارج ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در
آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر
همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد.
او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي کشور را
اداره ميکنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره
زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد
اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي
گذارند مدير بشود.
خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي
ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که
دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي
هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛
فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم.
تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا
والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين
آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي
مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند
و بوس ميکنند.. اما در فيلمهاي ايراني حتا
زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم
مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث
شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و
نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً
اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان
ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما
تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه
ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند.
پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق
را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور
بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما
نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر
خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور
ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت
ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد.
ولي سد افصوث و دريق که نميشود.
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه
هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي
هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر
همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل
نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار
شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر
گفتهاي زکي".
ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر
همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند
انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم
انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي
کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک
جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي
تعسف دارد.
اين بود انشاي من.
چی شد کفت بریــــــــــــــــد نه؟
حال کردی انشا رو؟؟؟

سوم
وقتی که تار عنکبوت یخ ببندد

اوا خاک عالم


و آخرین تصویر: ببین چه شباهتی باهات داره! مو نمیزنه!





بزن باران خدا بازیچه ای شد ... که با آن کسب ننگ و نام کردند

دنیا چی بود میگفتی؟
دوستتون دارم یه گونی؟؟؟
آره
درسته
پس
دوستتووووووووووووووووووون دارم یه گوووووووووووووووونی



پ.ن مهممممممممممممممممممممم:
این داستان رو همین الان دیدم خیلی خنده دار بود
حداقل واسه من
بخووووووونیدش
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا
برگرفته از وبلاگ سوپر قیامت